تبليغاتX
عاشقانه ها

عاشقانه ها

دوستت دارم

ای عشق من چه زيباست به خاطر تو زيستن و برای تو ماندن و به پای تو سوختن.

آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به ياد دارم ، روزي كه با خود گُفتم كسي را يافته ام كه ديگر از دست نخواهم داد.
روزي كه اميد ها و آرزوهاي فراواني از خاطرم مي گذشت...
و آنروز كه چشمانم با چشمان تو ديدار كرد ، دانستم ، دير زمانيست كه مي شناسمت...
روزي كه تورا ديدم با خود گفتم كه يگانه ي خويش را يافتي پس ديوانه وار عاشقش باش ، عزيز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش ..... يادم هست آن هنگام كه عاشقت شدم باخود پيمان بستم كه ديگر در نگاه هيچ كسي كه تمناي مهر و توجه دارد ، نگاهي نكنم ، پيمان بستم كه تنها نگاه عاشقم را وقف چشمان زيبا و سيماي دلرُباي تو كنم تا فردا روزي پشيمان نباشم ... پشيمان نباشم كه چرا آنگونه كه لايقش بودي دوستت نداشتم ، پشيمان نباشم كه چرا عشقم را ابراز نكردم ، عمل نكردم به آنچه مي گويم تا اثباتي باشد بر حرفهاي عاشقانه ام ...
واينك نيز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پيماني دوباره مي بندم كه خورشيد نگاهم بر هيچ افق ديگري جز وجود تو طلوع نكند و بر هيچ كس جز تونتابد ... عشقم را در سينه پنهان و قلبم را از هركس مخفي خواهم كرد تا دور از چشمانت كسي آندو را از من نگيرد . و اينك بر بُلنداي قله ي عشق و صداقت نام تورا فرياد مي كنم ،
اميدوارانه نامت را مي خوانم و اميدوارم كه مرور زمان ذره اي از عشقت در من نكاهد و گذر ثانيه ها ،افزاينده ي مهر و محبتم به تو باشد . مي خواستم زيباترين كلام را به ياري بگيرم ، تا صميمانه ترين عشق ها را تقديمت كنم ، ذهنم ياري نكرد . پنداشتم كه ساده نوشتن چون ساده زيستن زيباست ،
پس ساده و بي تكلف مي گويم : دوستت دارم

+ نوشته شده در  Mon 26 Jul 2010ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

تقدیم میکنم به بهترین کسی که خیلی دوستش دارم با تمام وجود تقدیم او

بنام عدالت و عشق با من بمان این شعرو تقدیم میکنم به بهترین کسی که خیلی دوستش دارم با تمام وجود تقدیم او. عشق يعني زندگي دريا بهشت عشق يعني انتهاي سرنوششت عشق يعني گريه ي چشم خمار بوسه هاي فرهاد بر لباي يار عشق يعني شورو آتش درنفس زجه هاي زندگي كنج قفس عشق يعني باتوخوندن ازجنون عشق يعني سوختنها ازدرون عشق يعني مهربي چونو چرا عشق يعني كوشش بي ادعا عشق يعني عاشق بي زحمت عشق يعني بوسه ي بيشهوت عشق يعني علت آوارگي بي ريابودن صفاو سادگي عشق يعني مستي وديوانگي عشق يعني يه جهان دلبستگي عشق يعني يه دنياباستاره يعني منوتو باهم يه شروع دوباره عشق يعني يه گل لاله ي زيبا تقديم به تو يه دنياروبه فردا عشق يعني مظهر پاكي يعني دوست داشتن قلباي خاكي عشق يعني بوي گل بهشتي عاشقي چون دوست دارم نوشتي عشق يعني وجود منوتو بازم تابتونيم بسازيم دنيارو باهم عشق يعني يه شاخه گل خوشكل يعني منوتو زيرآسمون بي مشكل عشق يعني بوي خوش مهربوني يعني داشتن هميشه يه همزبوني كه تاآخرعمرباشه كنارت عشق يعني هيچوقت نشي خسته ازش عشق يعني قشنگي چشات عشق يعني مظلومیت اون نگات عشق يعني يعني ندارم باتومن هيچ چيزي كم هيچ توصيف سختي نداره يعني كسي كه نياز دستاتو داره عشق يعني جمع شدن دلها عشق يعني فراموشي غمها

+ نوشته شده در  Tue 8 Jun 2010ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

از میان تمام فرشتگان خداوند تنها یکی از آنهاست که خداوند او را به روی زمین فرستاده تا سختی بکشد و عشق بورزد و صمیمی باشد . آنهم زیباترینشان را . می شود تصور کرد که خداوند چقدر عاشق بنده هایش است . این فرشته ی زیبا و دوست داشتنی عشقش خاصیت متفاوتی با دیگر عشقها و عشق ورزیدنها  دارد . عشقش حقیقیست . بی قید و شرط است . در عشق ورزیدنش جای هیچ بحث و حرفی نیست . جای شک و تردید نیست . صدایش بهترین موسیقی دنیاست . آشنا و گرم . خنده هایش دوست داشتنی و آشناست . تپش های قلب مهربانش در هر زمان آرام بخش است . قلبی که با تمام عشق می تپد . لبخند هایش زندگی بخش است و بی ریا . هر بار نگاهی می اندازد ، در نگاهش تنها یک چیز است و بس ، عشق .... آن هم از نوع بدون قید و شرطش . عشق .... یک عشق حقیقی حقیقی .

پاک و معصوم ، ساده و بی ریا ، زیباترین و محبوبترین فرشته ی خداوند ، که مقدس ترین نام را خداوند برایش برگزیده ، مادر....... 

منطق آسمانی می گوید : حتی بدترین زنهای روی زمین وقتی در جلد مادر می روند یک آسمانی محسوب می شوند . هیچ عشقی روی این کره ی خاکی خالصتر و بی قید و شرط تر از عشق مادر به فرزندش نیست . عشق مادر به فرزندش عشقی حقیقی است و بس . حتی اگر آن مادر انسان خوبی نباشد ، مادر یعنی پاک ، یعنی محبوبترین و عاشقترین فرشته ی خدا . مادر یعنی مظهر نجابت . تنها از اوست که میشود نابترین و خالصترین عشقها را دریافت کرد . در عمق چشمان مهربانش همیشه صداقت و بی ریایی موج میزند .

مادرها موجودات بی نظیری هستند . دلسوز و مهربانند . سمبل کودکانشان هستند . همیشه بچه ها دوست دارند شبیه مادرشان باشند چون او را زیباترین موجود روی زمین فرض می کنند . مادری را می شناسم که  با وجود اینکه سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و حتی حرف زدن هم ازش بر نمی آید ، هر لحظه نگران پسرش است و هر لحظه می خواهد از حضور او اطمینان پیدا کند . بارها و بارها وقتی پسرش از خواب بیدار شده ، در فاصله ای که برای رفتن به مدرسه آماده شود ، از من خواهش کرده که صبحانه ی پسرش را آماده کنم و سعی دارد به من تفهیم کند که : " آخه اون اگه آماده جلوش نباشه ، نمی خوره . " و تنها مادر است که به تمام روحیات کودکش آشناست .

مادرها عاشقترین موجودات روی زمینند و همیشه معشوقشان را که همانا بچه هایشان هستند به هر شکل که باشند ، زشت باشد یا زیبا ، سالم باشد یا نباشد ، خوب یا بد ، می پرستند .

مادر موجودی مقدس است و بس ، یک فرشته ی زیبا و دوست داشتنی است و بس و من همیشه در خیالات کودکانه ام خودم را در حالی تصور می کردم که وقتی بزرگ شدم شکل او و به زیبایی او و مثل او مهربان و دوست داشتنی باشم و از این بابت به وجد می آمدم .

به راستی که او همیشه در خیالات من یک ملکه بود و همیشه بهترین دوستم باقی ماند . من تمام دنیا ، تمام آسمانها و کهکشانها را به غیر از بهشت به زیر پاهایش می ریزم تا بداند عاشقشم ......

دلم برات خیلی تنگ شده مادر.......... 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 25 Oct 2009ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

ای کسانی که ماموردفن تن من هستیدبه هنگام بردنم: جنازه ام را درکفن سیاه زنگی بپچیدتاهمه بدانندهرچه سیاهی بوده ازآن من بوده است. دستانم را ازکفن بیرون بگذارید تاهمه بدانند بادست خالی به سوی دیارنیستی می شتابم. موهایم را آشفته بگذاریدتاهمه بدانند دست محبت برسرمن کشیده نشده است.چشمانم را بازبگذاریدتاهمه بدانندچشم به راه جان سپرده ام. لبانم را بازبگذاریدتاهمه بدانندتاآخرین لحظات بافریاد دوستت دارم خاموش شده ام.تکه یخی را برتابوتم بگذاریدتابه جای تنهایار و یاورم برمزارم گریه کند. سپس سرقبرم درخت بکاریدتابجای پدرم ازمن حمایت کند.

اين شعر تقديم به گل بهارم كه میداند بيشتر از هر چيزي در زندگي من ارزش داره مي خواهم اينجادر اين وبلاگ بي ارزش بهش بگم كه خيلي دوستش دارم بهش بگم كه زندگي بدون آن برای من ارزشی ندارد ومن بدون ............... جان جگرم ميميرم... .

غم که می آید درو دیوار شاعر مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی شود

در تو زندانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ترین رفتار شاعر می شود

 می نشینــــــــــــــــــــــی چند تمرین ریاضی حل کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

 خط کش و نقاله و پرگار شاعر مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی شود

 تا چه حد این حرفها را مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی توانی حس کنی؟

 حس کنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دارد دلم بسیار شاعر مــــــــــــــــــــــی شود

 تا زمانی با توام انگار شاعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر نیستم

 از تو تا دورم دلم انگار شاعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می شود

 باز مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پرسی چطور اینگونه شاعر شد دلت؟

 تو دلت را جای من بگــــــــــــــــــــــــــــذار،شاعر مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی شود

 گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرچه می دانم نمــــــــــــــــــــــــــــــــی دانی چه دارم میکشم

 از تو میگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوید دلم هر بار شاعر مــــــــــــــــی شود...

درخــــــــــــــــــــــــــــــــــــتواب نازبودم شبـــــــــــــــــــــــــــــــــــی

                              دیدم کســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی درمـــــــــــــــــــــــــــــی زند

در را گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشودم روی او

                              دیدم غــــــــــــــــــــــــــــــم اســــــــــــــــــــــــــــــــــــت درمی زند

ای دوستان بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی وفا

                              ازغـــــــــــــــــــــــــــــــــــم بیامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوزیدوفا

غـــــــم باآن همه بیگانگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

                              هرشب به من ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر مـــــــــی زند.

مراصدبارازخودبرانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوستت دارم

                                         به زندان خیانت هم کشانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دوستت دارم

چه ســــــــــــــــــــــــــــــــــــودازمهرورزیدن

                                چه حاصـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل ازوفاکــــــــــــــــــــــــــــــــردن

مرالایق بدانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی یاندای دوستت دارم

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط روح الله   | 

دوستت ندارم ولی..............

دوستت ندارم ولی..........
     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

تو رو دوست ندارم … نه دوستت ندارم

اما...اما

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره!

حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت!

اون ستاره هایی که واسه ی تو چشمک می زنن!

اون کسایی که باهاشون صحبت می کنی!

 حتی به اونایی که تو خیابون از کنارت رد میشن و یه نگاه گذرا بهت میندازن!

به خدا من حسود نیستم

نمی دونم چرا همش بهت فکر می کنم!

نمی دونم چرا همه رو نا خودآگاه  با اسم تو صدا می کنم!

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟

دوستت ندارم اما.....

وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم!

باور کن دوستت ندارم !

اما نمی دونم چرا وقتی صداتو می شنوم

تمام دنیا فراموشم میشه!

دوستت ندارم ولی وقتی می گی "کاری نداری من باید برم"

دلم می خواد سرت داد بزنم چرا به این زودی می خوای تنهام بذاری!

حیف که هیشکی به حرفایه دل ساده ی من حتی یه کوچولو هم گوش  نمی کنه!

حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟

تو . . مث همیشه بی خیال!

من توقعام رو زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک

 دیگه حتی ازت توقع راست گفتنو هم ندارم!!

دیگه توقع ندارم همیشه به یادم باشی!!

اما نمی دونم چرا نمی تونم بهت نگم نمی تونم نگم چه توقعاتی ازت دارم

بعد از گفتنشون همیشه پشیمونم چرا باید ازت بخوام مطابق میلم رفتار کنی تا من نرنجم؟

چرا باید توقعاتم و به تو بگم منکه دوستت ندارم!                       

چرا نمی بینیم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کنه!

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت ندارم اما نگام هر دفعه به جاده خشکید؟

اصلا می دونی تا حالا چند بار رفتی و تنهام گذاشتی؟!؟؟!

 

اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟

با حرفام می خوام به کی ثابت کنم که بی تو میشه نفس کشید؟!

میشه حرف زد غذا خورد  خوابید

یا زندگی کرد! 

من که می دونم نمیشه!

آره؛ بازم خودمو گول می زنم

ولی تو واقعا می دونی؟!؟؟!

می دونی که........ 

  

  

     عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی عاشقانه دوستت دارم؟!؟!؟!....عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

+ نوشته شده در  Wed 29 Jul 2009ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار! این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم! در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم! هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

 

+ نوشته شده در  Sun 26 Jul 2009ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

خیلی وقت ها میبینی وا موندی
هیچ کس حرف دلتو نمی فهمه هیچ کس نمی فهمه تو چی میگی
هیچ کس احساس نمی کنه حسّت رو
حس میکنی بین این همه هم زبون انگار داری به یه زبون دیگه حرف میزنی

همه باهات آشنان اما تو با همشون غریبه ای
توی خونه ی خودت هم غریبی ، توی یه جمع بزرگ هم تنهایی
اون موقع حس اینکه یه نفر حرف هات رو بفهمه ، اینکه یه نفر باشه که حرف هات رو باور کنه ، می شه بزرگ ترین " بهترین حس خوب" زندگی
وقتی حس میکنی تنهایی،  فکر کن یه نفر هست که به یادته، یه نفری که بین همه دنیا داره به تو فکر میکنه، واسه تو نگرانه، بیشتر از هر کسی دلش می خواد تو شاد باشی ، راحت باشی .
حرف دلتو می فهمه ، می دونه که چه حسی داری، حتی اگه نشون هم ندی از درونت باخبره ، حرف هایی که تو کلمه ها نمی تونی جاشون کنی رو تا آخرش می دونه
 از غم هات باخبره، می دونه چی کشیدی ، میفهمه غمت باهات چه کارا که نکرده
می دونه اون نگاهت، اون لبخندت، یعنی چی
با شادی هات شاد میشه ، وقتی که غم داری اونم غمگین میشه، همیشه خوب تورو می خواد
یکی هست که هیچ وقت نمیگذاره تنها باشی ، هیچ وقت تنهات نمیگذاره ، نه ترکت می کنه، نه دلت رو میشکنه، نه ازت دل میکنه، نه فراموشت می کنه، هر وقت که بخوای پیشته،  وقت هایی که نمی خوای هم یواشکی هواتو داره
یکی که فقط تو و خوبیهات براش مهم هستین، تو رو فقط واسه خودت می خواد ، فقط و فقط واسه خودت...
یکی که عشقش  هیچ وقت تمومی نداره... هیچ مرزی نمیشناسه...نه زمان میشناسه نه مکان...
فکر کن که یه همچین کسی باشه، اون وقت دیگه حس تنهایی معنی نمی ده ، حس ناراحتی ، ناتوانی...


فکر کن یه همچین کسی باشه...

فکر کن حالا اون کس خدا باشه

 

+ نوشته شده در  Sun 26 Jul 2009ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

من هنوزهم همانم ، دلتنگ هنوزهم دلم تنگ است آنقدر كه هیچگاه شاید رفع دلتنگیم نشود راز دلتنگیم را جز با ثانیه های در گذر نگفتم كه هرچه این لحظه ها بیشتر میگذرند دلتنگی من هم بیشتر و بیشتر و بیشتر میشود ، اما آنقدر این دلتنگی برایم شیرین است كه هرگز آن را با چیزی عوض نمیكنم و تقدس لحظه های تنهاییم را حرمت میگذارم . مسافری آن دورتر ها هست كه انتظارش را میكشم مسافری كه من نامش را گذاشته ام ستاره ی شبهای تار می تابد بر ظلمتم ... می رسم؟ می رسد؟ نمیدانم! كاش برسم ، كاش برسد ، همین حالا ... دارم این بغضی كه مدتها نشكسته بود را فاش میكنم آنهم با صدایی بلند نفس هایم اكنون راحت تر كشیده میشوند ای مینای محبت و مهربانی و پاكی هوای تو را داشتن چقدر خوبست ای ستاره ی شبهای تارم كمی پایین تر بیا تا با دست هایم لمست كنم میدانم تو از جنس آسمان و ماهی و من هیچ و هیچ و شاید فقط ... بشكاف این هوای دوری و انتظار را و بشكن بغض كهنه ی فاصله ها را رهایم كن ازین حصار بی تو بودن و روشن كن چشم هایم را به نگاه چشمانت نمیدانی چقدر دلتنگت شده ام خوب من ! نمی خواهم بیشتر از این به دوری تو نزدیك شوم هوای بی تو بودن چقدر سرد و تاریك است ای خورشید روشنم بتاب بر من كه تابیدنت مرا جانی دوباره است خوب میدانی كه بی تو زندگی آهنگی ندارد توكه نیستی دیگر هیچكس برف های غم پشت بام دلم را پارو نمیكند آنقدر سنگین شده اند كه كوه یخی درد آور را بی تو تحمل میكنم

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم
نسیم بوی تو در مشامم پیچید وچشمان زیبایت
تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت ودستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید وصد واژه ی پر مهر
از لبانت جاری شد
تو مثل هیچ کس مهربان بودی
تو مثل هیچ کس خندان بودی
تو مثل هیچ کس اما مثل همیشه زیبا بودی
من وتو باز هم دستانمان در دست هم بود
وباز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان
را می پیمودیم ومثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود
نمی دانم ؟.........نمی دانم می شود که ما
همیشه در کنار هم باشیم
وتو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی
ومرا اسیر نگاه جادویی ات کنی
ویار همیشگی من باشی
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
تا من بیشتر از تو
تورا ببینم.
 
***********************************
دوستت دارم
+ نوشته شده در  Fri 3 Jul 2009ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط روح الله   | 

هم قسم ! کجای این فاصله ای ؟ می‌خوام‌ بگم‌ دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ پنجره‌ ! به‌ آسمون‌ ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ تو ! به‌ اسم‌ِ نقطه‌چین‌ ! به‌ این‌ شب‌ِ آینه‌ دزد ! به‌ تَک‌:درخت‌ِ کوچه‌مون‌ ! به‌ گریه‌های‌ بی‌هوا ! به‌ کولی‌ِ کوچه‌نشین‌ ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ هر رفیق‌ُ نارفیق‌ ! به‌ شاعرای‌ بی‌غزل‌ ! به‌ جنگلای‌ بی‌حریق‌ ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ قاتلم‌ ! به‌ روزگار ! به‌ اون‌ کسی‌ که‌ میندازه‌ به‌ گردنم‌ طناب‌ِ دار ! دنیای‌ ما عوض‌ می‌شه‌ ، تنها با این‌ جمله‌ی‌ ناب‌: دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ تو این‌ عذاب‌ ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ بادبادک‌ ! به‌ مدرسه‌ ! به‌ تَرکه‌ی‌ خیس‌ِ انار ، کنارِ درس‌ِ هندسه ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ مرغ‌ِ عشق‌ِ بی‌قفس! به‌ جغدِ پیرِ بَد صدا ! به‌ نِی‌زنای‌ بی‌نفس‌ ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ هر چی‌ خوبه‌ ، هر چی‌ بَد ! به‌ خونه‌های‌ کاگِلی‌ ! به‌ سیبای‌ توی‌ سبد ! می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ بغض‌ِ تلخ‌ِ انتظار به‌ بَدترین‌ فصل‌ِ سفر ! به‌ آخرین‌ سوت‌ِ قطار دنیای‌ ما عوض‌ می‌شه‌ ، تنها با این‌ جمله‌ی‌ ناب‌: دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ تو این‌ عذاب

 ‌ گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم . قلب آدما مثل یه جزیره دور افتاده میمونه. اینکه کی برای اولین بار پا به جزیره میذاره مهم نیست. مهم اون کسیه که هیچ وقت جزیره رو ترک نمی کنه. نرم افزار عشقت روی سخت افزار دلم خود به خود نصب شده ، با این اس ام اس می خوام آپدیتش کنم ؛ لطفا گوشیت رو بذار روی قلبت ! در پلکهای چشمانت لانه کردم ، پلک نزن خانه خرابم می کنی !! عشق با روح شقایق زیباست ، عشق با حسرت عاشق زیباست ، عشق با نبض دقایق زیباست ، عشق در حسرت دیدار تو زیباست ؛ به امید دیدار با رنگ زلال عشق بر بوم قلبم تصویر روشنی از تو می کشم ، من تو را یافته ام و از تنهایی بریده ام ، اما نمی خواهم عشقت چون غزالی بادپا از صحرای دلم بگریزد چون سوختن در فراق تو جز خاکستری از من باقی نمی گذارد ؛ پس این دل را مشکن که دل شکسته را یارای تپیدن نیست 

 

+ نوشته شده در  Fri 3 Jul 2009ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط روح الله   |